تبلیغات
پرسی 3 : محفلی برای کرم کتاب ها

پرسی 3 : محفلی برای کرم کتاب ها
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
صفحات جانبی
سلام
دیروز داشتم توی نت می گشتم تا بتونم متن ویکی مارگرت پترسون رو ویرایش کنم که به وبسایت شخصی خود مارگرت رفتم و این که چطور نویسنده شده رو به طور خلاصه از زبان خودش اونجا گذاشته بودن. از اون مطلب خوشم اومد و به فارسی ترجمه اش کردم. در ادامه مطلب می تونین این مطلب رو بخونین.
اما خوندن این متن چند جا من رو به فکر فرو برد.
یه جایی مارگرت می گه اگه از احمق جلوه ندادن خودت نترسی می تونی هر فعالیتی رو تجربه کنی. از خودم پرسیدم واقعاً چند جا توی زندگی ام به خاطر این که این و اون  چی در موردم می گن و این که اگه نتونم  و احمق به نظر بیام چی میشه، چه فرصت هایی رو از دست دادم.

چیز دیگه ای که برام درشت شد این بود که چقده از زمانم در طول روز استفاده می کنم؟ چقده فکر آینده ام و چقده براش برنامه دارم؟ آیا باور ندارم که روزی باید شغلی داشته باشم، باید برای رسیدن به اون چیزی که آرزومه تلاش کنم؟

یه چیز دیگه این بود که چقده از انتقاد می ترسم. چقده از رد شدن کارها می ترسم. چقده به خاطر ترس از این موضوعا خیلی از علایقم رو دنبال نکردم. مثلاً همین مارگرت معروف یه چیزی حدود دو یا سه سال کارهاش رو ناشرا رد می کردن.

بخونینش به نظرم یه بار خوندنش ضرری نداره.


به لطف سروش شما می تونین هر پنج کتاب مجموعه The Missing رو به زبان انگلیسی و به صورت ای پاب دانلود کنین و بخونین.سروش جان من یه بار دیگه تشکر می کنم به خاطر زحمتی که کشیدی.


 اینم لینک اون مجموعه:
دانلود مجموعه The Missing


  مارگرت پترسون هدیکس چگونه یه نویسنده شد؟ (از زبان خودش)

 

وقتی دخترم کلاس سوم بود، یک روز لیستی به خانه آورد که در اون توصیف شده بود که هر کسی در کلاسش وقتی که بزرگ شد می خواد چه کاره بشه. واضح بود بیشتر بچه ها همون شغل هایی را انتخاب کرده بودند که پدر و مادرشان داشتند. اما تعدادی به سمت خیال های خارق العاده ای رفته بودند. بچه ای گفته بود که می خواهد یک جاسوس شود؛ دیگری اشتیاق وافری داشت که دوچرخه سوار حرفه ای جاده خاکی شود؛ دیگری خودش را به عنوان یک کارگردان سینمایی در آینده تصور کرده بود. و من به لیست خیره شدم و فکر کردم: « هی من با اون دوچرخه سواره و جاسوسه هستم. »

به عنوان یه بچه من هم آرزومند شغلی بودم که حقیقتاً باور نداشتم که مردم واقعی آن را انجام دهند. در آرزوهای دور و دراز و دست نیافتنی، و در میان شغل های رویایی می خواستم یه نویسنده شوم. تمامی بزرگترهایی که می شناختم کشاورز بودند (مثل پدرم) و پرستار (مثل مادرم)، معلم و یا دندانپزشک، خانه دار یا فروشنده  بقالی، و غیره و غیره. تنها نویسندگانی که از آن ها شنیده بودند، خب، فقط در کتاب ها بودند.

من در مزرعه ای بین دو شهر کوچک بزرگ شدم: واشنگتن کورت هاوس در اهایو (Washington Court House, Ohio) و سابینا، اوهایو (Sabina, Ohio). رگ و ریشه من از هر دو طرف به سلسله بزرگی از کشاورزها می رسد، و سلسله طویلی از کرم کتاب ها. وقتی به تعطیلات خانوادگی می رفتیم، والدینم همیشه چیزهایی شبیه اینها به  ما می گفتن: «میشه شما بچه ها یه دیقه دست از خوندن بردارین و بیرون پنجره رو نگاه کنین؟ اون گرند کایونه که داریم از کنارش رد می شیم!» اما بعدش مادرم می خندید و می گفت: «این دقیقاً همون چیزیه که مادر و پدرم وقتی یه بچه بودم بهم می گفتن.» حالا هم من یه چیزی شبیه همون جملات رو به بچه های خودم می گم ( لطفاً یه لحظه کتاب هری پاتر رو کنار بزار! اون اقیانوس آرومه اون بیرون!) این به فکرم می بره که این داستان تا کجا ادامه داره. چه تعدادی از اجدادم در حال مهاجرت به امریکا بچه هاشون رو نصیحت کردن که: میشه اون کتاب رو کنار بزاری و بیرون رو نگاه کنی؟ نمی خوای خونه جدیدمون رو ببینی؟

آدمایی که توی کتابا ملاقاتشون می کردم خیلی برام واقعی بودن: به عنوان یه بچه، می توانم افراد زیر را جز دوستانم به شمار بیارم: بچه های  بسیار باهوش نیویورک (whip-smart New York kids) از کتابای ای ال کینگزبورگ (E.L. Konigsburg books)، هریت جاسوس، آنه از گزین گیبلز،  زنان کوچک اثر لوییزا می الکات (Louisa May Alcott)، آنه فرانک(Anne Frank )، ربکا از مزرعه سانی بروک(Rebecca of Sunnybrook Farm )، پرنسس کوچولو سارا کرو، امیلی بیرد استار لوسی مونتگومری(Emily Byrd Starr )، بینی لامون (Beanie Malone )، و خیلی خیلی افراد دیگه رو. برای من رفتن از سمت کتابهای دوست داشتنی به سمت توانایی برای خلق کتاب های خودم بیشتر از یک گام نبود.

اما چون همین طور اطلاعات علمی هم می خوندم- روزنامه محلی ام، مجله تایم، شرح رکودهای عظیم اقتصادی- می دونستم که نمی تونم کاملاً در مورد انتخاب سغلم غیرمنطقی باشم. به همین خاطر وقتی رفتم کالج اندکی خودم رو در برابرش محافظت کردم. من در رشته داستان نویسی تحصیل کردم، اما همین طور در رشته روزنامه نگاری، ( و تاریخ، فقط صرف لذت و تفریح) تحصیل کردم. به غیر از اولین تابستون سال اول دانشکده وقتی که به عنوان دستار آشپز در کمپ  H 4- کار می کردم (که اونم خیلی خیلی لذت بحش و مفرح بود) هر کاری که از اون موقع بر عهده گرفتم به جورایی به نوشتن مربوط بوده. در طی سالهای کالج برای روزنامه مدرسه کار می کردم و دوره کارآموزی تابستونی در روزنامه های اوبانای اوهایو؛ شارلوت در کارولینای شمالی؛ ایندیاناپلیس در شهر ایندیانا داشتم.   

بعد از کالج، اول به عنوان ویراستار نسخه چاپی در فورت واین ایندیانا مشغول به کار شدم، بعد به سرعت به ایندیانا پلیس برگشتم تا به عنوان خبرنگار روزنامه کار کنم.

اون موقعا کاملاً این موضوع رو نفهمیده بودم اما در طی اون سالهای نخست زندگی ام همین طور چیزهایی برای نوشتن جمع آوری کرده بودم. در طی دبیرستان، در نمایش های مدرسه ای نقش هایی بازی می کردم؛ درگروه های رژه ی هماهنگ و شاد  فلوت و پیکلو می زدم، در گروه کر مدرسه آواز می خوندم؛ در روزنامه مدرسه کار می کردم؛ یه سال در دومیدانی شرکت کردم؛ در تیم حافظه مدرسه رقابت کردم؛ در گروه نمایشگاهی جوانان شهر خدمت کردم؛ و برای کار در کلیسا و کلوب های 4-H دواطلب بودم. ( مبادا فک کنین من یه اعجوبه چند استعدادی هستم، باید ذکر کنم که یه خواننده و یه بازیگر وحشتناک بودم و به عنوان یه دونده واقعاً واقعاً توی پیاده روی خوب بودم. از مزایای رفتن به یه مدرسه کوچک و میانه رو اینه که اگه از احمق جلوه ندادن خودت نترسی، اونا بهت اجازه می دن هر فعالیتی رو تجربه کنی. در کالج یکی از بهترین چیزهایی که انجام دادم گذروندن یه فرصت مطالعاتی در لاکسینبورگ بود، کشور کوچکی که بین فرانسه، آلمان و بلگرام آشیان گرفته. زندگی در یه کشور خارجی روش بی نظیریه تا خودتون رو وادار کنین که واقعاً به اینا فک کنین:

من کی ام؟

چی من رو به یه انسان مبدل می کنه؟

چرا به اون چیزایی که ایمان دارم، معتقدم؟

از زندگی چی می خوام؟ به دنبال چی ام؟

جوهره وجودی ادامای دور و برم چیه؟

چرا اونا به اون چیزایی که ایمان دارن، معتقدن؟

اونا از زندگی چی می خوان؟

 اما موقعیتم به عنوان یه خبرنگار بهم این فرصت رو می داد که آدمای متفاوتی رو در موقعیتای واقعاً متفاوتی ملاقات کنم. هرگز حیرت و شگفتی ام پایان نداشت، اینکه با آدما می نشینی و شروع به پرسیدن سوالای خیلی خیلی واقعی می کنی و چون از یه روزنامه هستی اونا تقریباً همیشه جواب سوالات رو می دن. در بیشتر دوره ی روزنامه نگاری ام، به عنوان خبرنگار عمومی کار می کردم، که معناش اینه که می تونستم یه روز یه آتش سوزی رو پوشش خبری بدم، روز بعدی یه کشف علمی رو، روز بعد از اون یه کنفرانس خبری سیاسی رو، (یا در روزای واقعاً شلوغ پلوغ ترکیبی از چند اتفاق کاملاً متفاوت رو، همه شون رو در یه زمان،) به نحوی برایم شنیدن آن همه داستان های متفاوت از آن همه آدمای متفاوت —و شاهد آن همه رویداد متفاوت بودن— فقط مشتاقم نمی کرد که آنها رو روی کاغذ بیاورم. بلکه بهم الهام می کرد که با نقشه های و شخصیت های متفاوت بازی کنم و اونا رو توی ذهنم کنار هم بزارم. حقایق برام کفایت نمی کرد. هنوز تخیل رو هم می خواستم.

برای کسی که به روزنامه نگارا اعتماد نداره باید متذکر بشم که هرگز هیچکدام از حقایق داستانهایی که برای روزنامه می نوشتم را تغییر ندادم. اما وقتی به خونه برمی گشتم داستانای متفاوتی می نوشتم، داستانایی که بیشتر روی قوه تخیلم  بنا شده بود و روی این حسم که بعضی چیزا می تونست در لایه های بالاتر حقیقت و نه فقط واقعیات بنا بشه. با اینحال بعد از هشت با نه یا ده ساعت نوشتن و خبرنگاری در طول روز این کار آسونی نبود، این که در ساعات غیر کاری ام هم بنویسم. به همین خاطر در طی این دوره ایده های خیلی بیشتری برای تخیلاتم داشتم خیلی بیشتر از آن چه که واقعاً روی کاغذ آورده ام.     

در همین دوره ازدواج کردم. شوهرم، داگ (Doug )، و من در کالج همدیگه رو دیده بودیم و او هم بعد از مدرسه به سمت روزنامه نگاری رفته بود. وقتی او در یک روزنامه در دنویل النویز شغلی به عنوان ویراستار نهایی گرفت، این موقعیت شبیه یه پیچیدگی بزرگ برای شغلم بود. اگر می خواستم به عنوان یه خبرنگار روزنامه به کارم ادامه بدم، می دونستم که احتمالاً مجبورم همسرم رو به عنوان رئیسم داشته باشم. این موقعیت خوبی به نظر نمی اومد. همسرم و من موافقت کردیم به یه این موقعیت بغرنج به عنوان یه شانس نگاه کنیم: این به من این شانس رو می داد که روی تخلیم متمرکز بشم. کارای پاره وقت مثل تدریسِ نگارش در کالج انجمن و خبرنگار آزاد بودن می گرفتم و همین طور کتاب "فرار از زمان (Running Out of Time )"؛ جرات نداری این رو بخونی، خانم دانفری ((Don’t You Dare Read This, Mrs. Dunphrey؛ و تعداد بسیار زیادی داستان کوتاه را می نوشتم. وقتی بر روی اونا کار می کردم همسرم و من تصمیم هم گرفتیم که یه خانواده رو تشکیل بدیم.

مثل بیشتر نویسنده ها، من برای مدت کوتاهی وارد دوره رنج آور شدم: فرستادن کارم و کسب کردن هیچ چیز به غیر نامه های عدم پذیرش. برایم این دوره به اندازه کافی طولانی بود، به طوری که وقتی دو کتاب اولم ( هر دو تا رو در یه زمان) را فروختم دخترمان مردیث (Meredith ) یه ساله و نیمه بود و من دومین بچه مان کانر (Connor) رو حامله بودم. و در مورد بیان احساسم: احساس به شدت توام با خوشبختی! با این حال، این اندکی سخت بود که نویسنده نوپایی باشم در همان زمانی که داشتم دوباره مادر می شدم. در آن سالها من تنها در وقت خواب بچه هایم می نوشتم، وقتی که احتمالاً باید خودم هم چرت می زدم. به همین خاطر معیارهای محکمی برای هر چیزی که می نوشتم رو در ذهنم رشد دادم : آن نوشتار باید به اندازه کافی هیجان آور می بود تا من رو بیدار نگه داره.

بعد از اون دوره زندگی ام اندکی تعییر کرد. همسرم و بچه هایم و من از النویز به کلارکز سابمیت پنسیلوانیا (Clarks Summit, Pennsylvania)، در کالمبوس اوهایو (Columbus, Ohio) رفتیم. بچه هایم حالا نوجوان بودند و دیگر نیازی نبود که نگران باشم که صدای تایپ کردنم ممکن است آنها را بیدار کند. اما اصولم برای نوشتن تعییر آنچنانی نکرد. می دانستم مجبورم داستانی بنویسم که مرا در شب بیدار نگه داره، در تمام روز در پشت ذهنیاتم آزارم بده و اجازه نده که من بیخیال از کنارش رد شوم.

و به همین خاطر من نویسنده شدم. 


این مطلب از اینجا گرفته شده و به زبان فارسی ترجمه شده است. استفاده از آن با ذکر منبع مجاز می باشد.




طبقه بندی: The Shadow Childern، کتاب و کتابخوانی ، در میان پنهان شدگان،
[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 01:49 ب.ظ ] [ Sea Wolf ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به همگی
ورودتون به وبلاگ کتاب و کتابخوانی پرسی 3 را خوشامد می گوییم.

تمام سعی ما این است که لحظاتی لذت بخش را در دنیای کتاب تجربه کنید و از خواندن آثار ارزشمند جهان در حوزه ادبیات نوجوان به زبان فارسی لذت ببرید.
همراه ما باشید!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

.